گفت:عاشقم که شدی,اشکال نداره,
فقط سیگار نکش!!!
گفتم :چشم...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/04/27ساعت 18:43 توسط داود
|
حکایت بارانی بی امان است
اینگونه که من
دوستت ميدارم!!!
شوریدهوار و پريشان باريدن
بر خزهها و خيزابها
به بيراهه و راهها تاختن
بيتاب، بيقرار
دريايي جستن
و به سنگچين باغِ بستهدري سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
چون خوني در دل
كه همواره
فراموش مي شود...
حكايت باراني بيقرار است
اینگونه که من
دوستت ميدارم...*
اینم "یک مکالمه کوتاه" از عمران صلاحی
- سلامٌ علیکم
علیک السلام
چه می خواستی ؟
- هیچ، هیچ
-فقط خواستم حالتان را بپرسم .
*شمس لنگرودي
یادم نمیکنی و ز یادم نمی روی
یادت بخیر یار فراموش کار من
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/04/20ساعت 17:31 توسط داود
|
قصد رفتن که می کنم
همیشه اینگونه است ;
باد که به صورتم می زند
همیشه اینگونه است...
راه می افتم,
دستهایم خالی
و دلم...
خودت که می دانی
همیشه اینگونه است
بهانه می گیرد...
کاش این باد از مسیر خانه ات می گذشت ;
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/04/09ساعت 18:5 توسط داود
|
نه این که بی تو نخندم!
نه!
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت سوگند!
تمام خطوط این خنده های خواب آلود ،
با رگبار گریه های شبانه ،
از رخسار خسته و خیسم پاک می شوند!*
من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم
و تو...
غرورت را بیشتر از من
حالا اما...
بگذریم
نه چیزی از غرور تو مانده
نه از دوست داشتن من
* یغما گلروئی
بخواب هلیا! دیگر دود دیدگانت را آزار نخواهد داد...
+
نوشته شده در شنبه
1387/03/18ساعت 17:18 توسط داود
|
چشمهای تو با من همیشه می گفتند
رها شو از تن خاکی
از این خیال که در خیل خوابها داری
مرا به خواب مبین
بیا به خانه من
خوب من
به بیداری
به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم
و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت
ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم
به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی
درون آن برهوت
این من و تو ما مبهوت
فریب خورده به سوی سراب می رفتیم... *
گم کردم راهم را
در خیابانی که به خانه ات می رسید
اما...
نه تو را یافتم
نه راه خانه خودمان را !!!
*حمید مصدق
کی می شه کجا می شه که من آروم بگیرم...
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/01ساعت 10:47 توسط داود
|
در اين زمانه !
چيزي كه زياد است بهانه...
تو اما
بي جهت دنبال بهانه مي گردي
فقط كافيست ...
فقط كافيست بگوئي برو
مي روم و نمي مانم
قسمت كه باشد
به هم مي رسيم
حتي شده در گورستان...
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/02/10ساعت 18:23 توسط داود
|
بازگشته اند
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خواب ها
این بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید....
نه!
این پازل را
هزار بار هم که بچینی
همان می شود ...
* گروس عبدالملکیان
حرفهاي من فقط همان سه نقطه آخر شعر است
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/22ساعت 18:10 توسط داود
|
اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان،
عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم
كه به مهمان تعارف كنم،
آمد- نشست-
جراحت و زخم هاي مرا ديد و رفت
- در سكوت ما دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند،
اما بعد از رفتن مهمان از خانه
آه كشيدم،
آهي كه مي توانست كبريت مرطوبي را روشن كند،
شاخه و برگهاي گل هاي اطلسي و لادن دروغين بودند
اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند،
مهمان هنگام خداحافظي به من گفته بود:
آينده اي در كار نيستقلب با رقت و نامنظم مي تپد،
پس فقط بايد سكوت كرد
و برگ هاي درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.*
من آسمان را برايت آبي مي كنم
تو اما...
باران را بهانه مي گيري!!!
*احمد رضا احمدي
نگفتي:
با من به جهنم مي آيي يا منو با خودت به بهشت مي بري
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/08ساعت 17:21 توسط داود
|
دیروز در خیابان
زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت
لبخند زد به من
آهسته نزدیک شد
و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت
صمیمانه پرسید :
ما یک دیگر را کجا دیده ایم ؟
در آن قصه ی ناتمام نبود ؟
نمی دانم ؛ چرا آن زن
ناگهان تو را به یادم آورد
و گفتم : چرا !
در آن قصه بود ...*
اين روزها بيشتر
دلم براي ماهي هاي قرمزي تنگ مي شود
كه شايد آرزويشان بود
رنگ ديگری داشتند...
*واهه آرمن
بهار که اومد . تو هم بیا... لطفا
عيدتون مبارك
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/12/28ساعت 10:8 توسط داود
|
اگر دوستت نداشته باشم
از گرسنگی خواهم مرد...
+غلامرضا بروسان
خواب می دیدم زخم هایم خوب شده است...
+
نوشته شده در شنبه
1386/12/25ساعت 11:16 توسط داود
|